شمس الدين حافظ

636

سفينه حافظ ( فارسى )

70 وقتست كه مستان بطرب برخيزند * و ندر مى و معشوق و رباب آويزند يك‌چند تقاص عمر فانىشده را * در جام و قدح خون صراحى ريزند 71 وقتست كه بلبل از گل آشوب كند * فرّاش چمن ز باده جاروب كند « 1 » گل پيرهن دريدهء خون‌آلود * از جور رخ تو بر سر چوب كند 72 وقتست كه بلبل به گل آواز كند * اين ناله در افزايد و آن ناز كند بلبل سخن و فصاحت آغاز كند * تا گل بشكر خنده دهن باز كند 73 بردار دل از مادر دهر اى فرزند * با نصف اخير شوهرش در پيوند اى قلب بدانى اين‌چنين نقادى « 2 » * چون حافظ اگر شوى ببويش خرسند 74 تا كار بكام دل مجروح بود * تا ملك تنم بىملك روح بود اميد من آنست ز درگاه خدا * كابواب سعادت همه مفتوح بود 75 گفتم كه مگر يار مرا خواهد بود * وز لعل لبش كار مرا خواهد بود كى دانستم كه از گلستان رخش * گل با دگرى خار مرا خواهد بود 76 گويند كه فردوس برين خواهد بود * فردا مى ناب و حور عين خواهد بود گر ما مى و معشوق گزيديم چه باك * چون عاقبت كار همين خواهد بود 77 با مردم نيك بد نمىبايد بود * در باديه ديو و دد نمىبايد بود « 3 » مفتون معاش خود نمىبايد شد * مغرور بفضل خود نمىبايد بود 78 با مى بكنار جوى مىبايد بود * وز غصه كناره جوى مىبايد بود اين مدت عمر ما چو گل ده روزست * خندان‌لب و تازه‌روى مىبايد بود

--> ( 1 ) سيف‌پور فاطمى معتقدست رباعى ( 71 ) متعلق بكمال الدين اسماعيل اصفهانى مىباشد . ( 2 ) اين مصرع در پژمان « بىقلب ندانى اين چنين شخصى را » آمده و گويند غرض از اين رباعى اينست كه دل از دنيا اگر برداشتى يعنى مردى و با نصف آخر شوهر دنيا كه آسمان باشد و نصف آن مان است پيوند خواهى كرد يعنى جاودان خواهى ماند - اللّه اعلم بالصواب . ( 3 ) يكتائى رباعى ( 77 ) را از عماد فقيه مىداند .